آدمی را آدمیت لازم است!

یه چیزی که نمیتونم در مورد آدم بزرگا درک کنم همین فراموشیشونه. میگم یعنی یادشون رفته بچه بودن چجوریه، نوجوون بودن چجوریه. همشون وقتی صحبت میرسه به "نحوه رفتار با نوجوانان" [مثل این که نوجوان یه موجود غیرقابل تربیته که از یه سیاره ی ناشناخته اونور کهکشانا اومده!] همشون عین بلبل بلدن حرف بزنن و اگه ولشون کنی از موفقیتایی که در این زمینه داشتن [زمینه رام کردن این موجودات ناشناخته!] میتونن برات داستان ها بگن و حماسه سرایی ها بکنن. 

 

نمی فهمم! این که آدم بزرگا فکر میکنن هرجوری دلشون خواست میتونن با ما حرف بزنن و عب نداره اصلا، ما که نمی فهمیم ناراحت شدن چیه. مهم فقط اینه که ماها لال بشیم و در برابرشون مثل پاستیل منعطف باشیم. همیشه اونی که باید خفه بشه ماییم و آخرشم ما از چیزی به نام "ادب" برخوردار نیستیم. 

 

خیلیاشون حتی فک میکنن روشن فکرتر از اینا تو دنیا پیدا نمیشه و اصلنم مهم نیست که چارتا کتاب تو عمرشون بیش تر نخوندن. اصلا اینا روشن فکر به دنیا اومدن، روشن فکر زندگی میکنن و روشن فکرم از دنیا میرن. 

 

آدمای درس درمونیم هستن این وسط. طرف واقعا میدونه واسه چی داره زندگی میکنه و صرفا فک نمیکنه درمورد هرچیزی حق با خودشه. 

 

میگم یعنی آدم باشید!

 

هیچی، همین دیگه!

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
عاقل

متاسفانه وقتی بزرگ تر می شی می بینی بیشتر چیزایی که بزرگترا می گفتن و به نظرت احمقانه میومد و با جون و دل باهاشون مخالفت می کردی درست بودن. یه موقع به خودت میای که داری همون حرفا رو تحویل یه کوچیکتر می دی! حالا نمی گم همش راست می گن...ولی خیلی هم مطمئن نباش خودت درست می گی. آدم بعدا نظرش، طرز فکرش و زاویه دیدش عوض می شه.

عاقل

درست می گی. باید روی طرز برخورد و جمله هایی که انتخاب می کنن کار کنن. باید به شخصیت طرف احترام بذارن. اشکالی بزرگترا اینه که حال و حوصله توضیح دادن ندارن. راستش خودمم گاهی صبر و حوصلم تموم می شه...گاهی حق با منه ولی می دونم اون شخصی که سن و سال و تجربش کمه اینو نمی دونه. درست در لحظه ای که میخوام همچین جوابی به یه کوچیکتر بدم یاد احساسی میفتم که بچگیام داشتم. که می خواستم دلیل هر چیزی رو بدونم. که قانع بشم. بزرگترا باید بفهمن جواب "چرا؟" "چون من می گم!" نیست.

عاقل

تشکر یادم رفت...ممنون که خوبه که باز اینجام! [لبخند]