لعنتی!

انگشتامو روی کیبرد نگه داشتم و خیره موندم بهش. دکمه هاش جلوی چشمم میرقصن ولی نمی دونم چی بنویسم. باید بنویسم، باید! ولی چیزی به ذهنم نمیرسه!

 

چجوری میشه وقتایی رو توصیف کرد که خیلی خوشحالی و اصلا هم دلیلی برای ناراحت بودن نداری ولی هی حس می کنی یه چیزی کمه، یه چیزی نیست! این حسه تا جایی پیش میره که همه ی اون خوشحالیت رو می گیره و فقط خودشو بزرگ می کنه.

 

من خوبم، همه چی خوبه ولی یه چیزی نیست. ىه چیزی کمه این جا. دوستام خوبن، مامان بابا خوبن، حال و احوال خوبه ولی این دور و اطراف یه حسی پرواز می کنه که از جلو چشمام نمیره کنار.

 

هی دارم فکر می کنم، به این فکر می کنم که این حس از کجا ناشی میشه؟ 

 

پنی یک:

کتاب زیست میگه ترشح نامتوازن هورمون ها دلیل این حسه!:دی

/ 3 نظر / 2 بازدید
مجال خواه

به حرف کتابِ زیستت گوش کن! [نیشخند] + درکت می کنم شدید! چرا نمیدونم.. اصن چه معنی میده من یه دخترو اینقد درک کنم [نیشخند]

مجال خواه

بله! [نیشخند] زشته.. عیبه! مایه آبروریزیه! [نیشخند] + چرا اینجا همر نداره.. نیازش رو هر کجا حس میکنم.. اصن گاهی اینقد نیازش حس میشه، که شیطونه که تهرانیه میگه گوشیو دربیارم با باکس اسمایل جادو یه چکش بزنم، بعد به طرف نشون بدم.. اما خب شیرازیم.. حوصلم نمیشه! [نیشخند]

مجال خواه

منم میگم تو دایورجنت هستی میگی نه! راستی دارم دوئل میکنم باهات.. تو اینجا چیکار میکنی! [نیشخند] + دارم دوئل رو می نویسم.. رول کویی رو هم برای امروز دارم.. باید همرو باهم تموم کنم.. تو هم بزن.. میخوام کمی ازت.. چیزه! هیجی! [نیشخند]