بیا با هم این شهر را کشف کنیم!

آن لحظه ای که فیلم شروع شد و تو گفتی "این مانتوها رو دیدی مد شده؟" و من خندیدم.

آن لحظه ای که آن مرده که چند ردیف جلوتر نشسته بود یک جعبه شیرینی را خورد و من و تو هی می خندیدیم که "مگه چقد جا داره؟"

آن لحظه هایی که هردو ساکت می شدیم و موسیقی فیلم ما را با خود می برد، می برد به دوردست ها.

آن لحظه ای که شش نفر از تماشاچی ها بلند شدند و رفتند، مطمئنم تو هم به اندازه ی من ناراحت شدی. که چطور جرات می کنند فیلمی را تا آخر نبینند و قضاوتش کنند.

آن لحظه ای که چشمانت برق زدند بعد از دیدن پیکسل. که فهمیدی پیکسل را.

آن لحظه ای که با هم پاستیل خوردیم، با هم کشف کردیم و من فهمیدم تو چقدر بهتر از من فیلم را فهمیدی. حتی با این که دلت می خواست یک فیلم دیگر ببینیم.

آن لحظه ای که فهمیدم تو هنوز هم همان مائده ای. همان مائده ای که جلد سوم "مجموعه ماجراهای بچه های بدشانس" ـش را با جلد دوم "نارنیا" ی من عوض می کرد. همان مائده ای که لمونی اسنیکت را می شناخت. بلد بود.

آن لحظه ای که طلبکار نشدی که "این چه فیلمی بود؟ توام با این فیلم انتخاب کردنت!" گفتی "آهنگش چه خوبه!"

تمام آن لحظه هایی که خوشحال بودم. خوشحالی که این روزها کمرنگ شده بود. داشت رنگ می باخت و تو رنگش زدی.


خوشحالی داشتن یک رفیق که موسیقی را بفهمد، فیلم را بفهمد، پیکسل را بفهمد و من را بلد باشد.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید