آبانه، برگ ریزونه!

ساعت هفت و ربع صبح بود، طبق معمول حالش خیلی خوب بود. نه این که حالش خوب نباشد ها، فقط صبح ها خیلی بهترتر است! نشسته بود توی ماشین و رادیو، پیانوی محشری پخش می کرد. چه کسی گفته لحظه های حساس زندگی آهنگ ندارد؟!

 

خیابان ها پر از برگ هایی شده اند که پرواز می کنند، که دختری سعی می کند با کفش های زردش بپرد وسط اجتماعشان و سکوتشان را به هم بریزد. که دختری چشم هایش را می ببندد و تا بشنود. بشنود صدای دنیا + صدای قدم هایش را!

 

پنی یک:  آیناز معتقده که "من امتحان ندارم مگه؟" و جواب میگیره که " دو تا امتحان!"

 

پنی یک: زنده باد امید به زندگی!

 

 پنی سه:  الان میتونم برم بالا بپرم رو ابرا حتی، ولی چرا ابرا نیان پایین من بپرم روشون؟!

/ 2 نظر / 4 بازدید
مجال خواه

پاسخ دندان شکنی است! :)) البته مشکلش میدونی چیه؟ هربار که مهسا ازم میپرسه مگه امتحان نداری، دنیا رو سرم خراب میشه اما خب من همچنان پرو وارانه پاسخ میدم، «آره، دوتا»! :)) امروز خیلی خوب بود.. بابا از لذتِ پیاده روی، وقتی باران می ریزد روی سر و صورت آدم، و زیر پا برگ ها را له میکنی محرومم کرد..! کاش فردا هم باران بیاید.. تا دوباره عشق کنیم با این لحظاتِ خوب.. البته بدون پیانو! کاش می گذاشتند توی مدرسه هم ام پی تیری پلیر داشته باشیم.. روزمان ساخته می شود، به خدا. :) اون قضیه پایین اومدن ابرهارو عاقل جان بهتر توضیح میدن اما عملا ممکن نیست، عزیز! ابرها از نیوتن و در نتیجه جاذش متنفرن، پایین نمیان.. ممکن نیست.. اصرارم نکن. [نیشخند] + کفشِ زرد؟ خدایی؟ [نیشخند]

عاقل

خب...ببین دخترم! خوب دقت کن! ابرها از نیوتن و در نتیجه جاذش متنفرن، پایین نمیان. خوب متوجه شدی؟ اگه سوالی داشتی می تونی بپرسی.ولی به نفع هردومونه نپرسی خب...اصلا اگه سوالی داشتی مجال خواه در خدمت شماست! ما عاقلا وقت نداریم! وقت ما رو نگیر! چه توقعاتی! اصلا ببین ابرا دلشون می خواد به جنابعالی سواری بدن؟ بعد به فکر شکل سوار شدنت باش![ابرو]