دیوونه خونه

خیره شده بودم به کتاب زیست و " آنزیم عمل اختصاصی دارد" ش و به خودمان فکر می کردم، به وضع این روزهایمان. به این که چه قدر خوب کنار آمدیم با اوضاع، اصلا آدم باید    مردِ کنار آمدن باشد وگرنه که...

 

مامان در را بست و من از جا بلند شدم. پلی لیست را زیر و رو کردم و "رنگ" سینا حجازی را گذاشتم و شانه و کش موهایم را از لابه لای جوراب ها بیرون کشیدم. سینا حجازی می خواند و من بالا و پایین می پریدم و سعی داشتم همزمان موهایم را ببندم. چتری هایم را بردم عقب و جوری گرفتمشان که نریزند روی صورتم، اعصابم را به هم می ریختند.

 

بعد سعی کردم کنسرت لعنتی بنیامین را برانم پشت فکرهایم و به خودمان فکر کنم. به این که این روزها چه قدر قدرَت را بیش تر می دانم، چه قدر بیش تر می بینمت!

 

اصلا تقدیر خیلی چیز دردناکی‌ست ولی حکمت دارد. شاید حکمت داشته جداشدنمان و ملاقات های زنگ تفریحیِ کوتاهمان، غرغرهایمان از کلاس ها و معلم های مزخرف، نشستن هایمان لبه جدول قرمز و طوسی مدرسه و حرف زدن از این و آن هایمان!

 

حداقل هنوز که می توانیم زیر باران بدوییم و موش آب کشیده شویم و هی راه برویم که خشک بشویم، هنوز می توانیم برف بازی کنیم و برف بچسبد به پالتوهایمان و سعیدی راهمان ندهد و انضباطمان هاپولی شود!

 

!الان خیلی بیش تر دوستت دارم، تفنگدار اول

انجام شده در شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

Design By : Mihantheme