دیوونه خونه

انگشتامو روی کیبرد نگه داشتم و خیره موندم بهش. دکمه هاش جلوی چشمم میرقصن ولی نمی دونم چی بنویسم. باید بنویسم، باید! ولی چیزی به ذهنم نمیرسه!

 

چجوری میشه وقتایی رو توصیف کرد که خیلی خوشحالی و اصلا هم دلیلی برای ناراحت بودن نداری ولی هی حس می کنی یه چیزی کمه، یه چیزی نیست! این حسه تا جایی پیش میره که همه ی اون خوشحالیت رو می گیره و فقط خودشو بزرگ می کنه.

 

من خوبم، همه چی خوبه ولی یه چیزی نیست. ىه چیزی کمه این جا. دوستام خوبن، مامان بابا خوبن، حال و احوال خوبه ولی این دور و اطراف یه حسی پرواز می کنه که از جلو چشمام نمیره کنار.

 

هی دارم فکر می کنم، به این فکر می کنم که این حس از کجا ناشی میشه؟ 

 

پنی یک:

کتاب زیست میگه ترشح نامتوازن هورمون ها دلیل این حسه!:دی

انجام شده در یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

Design By : Mihantheme