دیوونه خونه

داشتم کتاب عربی را ورق میزدم و با نکره و معرفه و اعراب محلی و فرعی و ظاهری و تقدیری دست و پنجه نرم می کردم که یکهو به سرم زد. شرایط را بررسی کردم و بلافاصله از جا بلند شدم. به بابا گفتم که من را ببرد اسکیت سواری!

 

بابا گفت "هوا سرده و سرما میخوری، بذار هوا گرمتر بشه" و من گفتم "از این گرم تر که نمیشه، داریم وارد زمستون میشیما!" و بالاخره مامان راضیش کرد که عیب ندارد سرما نمی خورد و این ها! بعد مامان هی گفت که پالتو بپوش ها، کلاه قهوه ای رو بذارها و من گوش ندادم و برای این که راضیش کنم پالتو را پوشیدم و از زیرش کت چرمی قهوه ایم را پوشیدم که بعدا پالتو را دربیاورم.

 

بابا که ماشین را نگه داشت، کفش های اسکیتم را پوشیدم و دکمه سبزهایشان را فشار دادم و بندهایشان را سفت کردم و راه افتادم. زمینش افتضاح بود. خلوت هم بود، یعنی هیچ کس نبود کلا! موبایلم را کشیدم بیرون و تنظیمش کردم روی آهنگ های جدید. بعد راه افتادم و اسکیت کردم، قلقش را بلد بودم، بلافاصله یادم آمد. آهنگی که پخش می شد را نمی شنیدم فقط هرجا میگفت "دیوونه" من هم تکرار می کردم.

 

باد می پیچید و من داد می زدم. بعد گفتم که زمینش افتضاح بود؟ تلوتلو می خوردم در بعضی جاها و خدا می دانست اگر یکی از آن تلوتلوها به زمین خوردن تبدیل میشد مامان چه ها که نمی گفت!

 

بعد شارژ موبایلم تمام شد. من هم خاموشش کردم و هدفون را انداختم دور گردنم. حالا صدای چرخ های اسکیت بود و باد و ابرهایی که پیچ و تاب می خوردند بالای سرم! 

 

:)
انجام شده در یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

Design By : Mihantheme