دیوونه خونه

شلوار ورزشیمو پوشیده بودم، بند کفشامم بسته بودم، سرمو گذاشته بودم رو میز و زیرلبی زمزمه می کردم واسه خودم. 



دستش رو گذاشت پشت سرم، یهو بلند شدم و نگاش کردم، خندید گفت "خوبی؟ " گفتم " آره، فقط خستم! " گفت "خستگی یه روز، دو روز؛ این همه روز که خستگی نمیشه!" خندیدم، گفتم " خوب میشم!" خندید، رفت عقب و نشست سرجای خودش، گفت " درست میشه، خودتو درگیر نکن! "



این آدما، اینایی که شاید ندیدیمشون هیچ وقت، شاید توجه نکردیم بهشون، اینایی که شاید اصلا نمی‌شناسیمشون، اینایی که میان میگن " درست میشه! " و یه لبخند اطمینان بخش میزنن، اینایی که باعث میشن توام فکر کنی درست میشه، توام لبخند بزنی، دیگه زیرلب زمزمه نکنی و بشی همون دیوونه ی همیشگی، حتی برای دو دقیقه!

 

پنی یک:

 

یه زمانی یه عاقلی این جا رفت و آمد میکرد!


انجام شده در شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

Design By : Mihantheme