دیوونه خونه

صندلی را روی دوپایه عقبش بلند می کنم و می کوبمش به تخت! اصلا من قبول نکردم از این صندلی چرخدارها بخریم برای چه؟ برای این که هیچ کدام مثل این صندلی زرشکی رنگ و رو رفته توانایی بلندشدن روی دوپای عقبشان را ندارند! هیچ کدام نمی توانند تو را نیم ساعت به خود مشغول کنند تا بلکه نقطه تعادل صندلی را پیدا کنی!

 

کتاب های زبان مرا به سوی خود می خوانند ولی کو گوش شنوا! ولی من فردا کلاس جعفرلو را هم نخواهم رفت و صد درصد مطمئنم که کنایه خواهد زد که " امتحان داشتیم واسه همون نیومد! " خب بگوید! من نمی خواهم امتحان زبان فردا را پاس نشوم، یعنی چه کسی می خواهد؟! 

 

بعد من الان دلم نسکافه می خواهد، از آن نسکافه خوب هایی که می ریزم در ماگم! ولی مامان بیرون است، بابا هم بیرون است و اجمع الشانس هیچ کس خانه نیست. پس نسکافه بی نسکافه! بیخود نیست که، لقب کوالا گرفتن مسئولیت دارد، همین طور بیخود که نمیشود، والا!

 

بعد من یک کار جدید یاد گرفته ام، اینطوری است که سرت را از پنجره میبری بیرون و به طور برعکس وار، خیره میشوی به ابرها، بعد یک حسی است که انگار حرکت زمین را حس میکنی! 

 

من این زنگ های آخر مدرسه را خیلی دوست دارم. این طوری که همه خسته، خمار و خوابالو خیره می شوند به معلم و با سرعت خمیازه بر دقیقه ساعت را نگاه می کنند. مسخره بازی بیش تر می شود و جالب تر این که معلم هم حوصله ندارد! از کل یک و نیم ساعت فقط صداهای " ساعت چنده؟ " ، " چند دیقه مونده؟ " می ماند در سرم!

 

پنی یک:

 

این آدمایی که زود خندشون میگیره، همینا، عاشقشونم!

انجام شده در چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

Design By : Mihantheme