دیوونه خونه

من بعد در این جا!

انجام شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ به دست دیوونه نظرات () |

یکهو اس ام اس می دهد که "زنگ بزنم حرف بزنیم؟" چند دقیقه ای دست دست میکنم تا "کورو سنسی" آخرین دیالوگ این قسمتش را بگوید و جواب میدهم "زنگ بزن." 

 

زنگ می زند و سی و دو دقیقه حرف می زنیم. سی و دو دقیقه ای که خود خودم بودم بدون هیچ وانمود کردنی. سی و دو دقیقه ای که از هرکسی و هرچیزی حرف زدیم. از کلاس ها و معلم ها گرفته تا فیلم های جدید سینما. سی و دو دقیقه ای که تند تند حرف زدم، با صدای سرماخورده و تودماغیم حرف زدم. سی و دو دقیقه ای که درباره زمین و زمان غر زدم و تو گوش کردی. تو غر زدی و من گوش کردم. سی و دو دقیقه ای که با هم خندیدیم. با هم سکوت کردیم.

 

می دانی؟ رفاقت لازم نیست خاص باشد، رفاقت باید واقعی باشد.

انجام شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

من معمولا آدم "تلافیشو بعدا سرت درمیارم"‌ ـی نیستم. یعنی یادم نمی آید که کاری را انجام داده باشم در جهت گرفتن انتقام. من در این زمینه ها حافظه ام از ماهی قرمز هم کمتر است و هیچ وقت سر این که فلانی فلان روز سال فلان جور با من حرف زد، برای سال ها ننشسته ام حرصش را بخورم و نقشه بکشم برای تلافی کردنش. که هی منتظر لحظه ی مناسبش باشم که "الان یه چیزی میگم که تا کجاش بسوزه." اکثرا فردای فلان روز یادم رفته که فلانی فلان جور با من حرف زده. [مثلا حتی یک نفر که جای این فلان ها را بگیرد.]

 

ولی بعضی اتفاق ها از یاد آدم نمی روند. هرچقدر هم ماهی قرمز باشی و خوش بین، یادت نمی رود. یادت نمی رود که چطور بعضی ها ذوقت را در نطفه خفه می کنند و تو با خودت قسم می خوری که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت! هیچ فیلم، کتاب یا هرچیز ذوق کردنی دیگری را با آن ها به اشتراک نگذاری. قسم می خوری که دفعه ی بعدی که خواستند درباره ی ذوقیاتشان حرف بزند، هی خیره شوی به نقطه ای در دوردست ها و مثل این فیلم های کمدی بی علاقگیت را یک جور ضایعی نشان بدهی. ولی می دانید؟ نمی شود. چون این افراد همان طور که از سطرهای قبلی پیداست ذوقیاتشان به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد و بیش تر این تعداد جز ذوقیات بیشمار من هم هست. 

 

و یک نکته دیگر. آقا بعضی از این مردم چقدر غر میزنند. "اون جا کوچیکه. این جا بارون اومده نم داره. اون جا حسینقلی خان ننشسته من نمیام. این جا من خاطره ی بد دارم از بچگیم. اون جا هیچ ایرادی نداره فقط من دوسش ندارم." یعنی آدم در کل ساعات معاشرتش با این افراد فقط پوکرفیس به دوربین خیره می ماند که "به کدامین گناه حقیقتا؟"

 

انجام شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

یه جور خوبی داره رعد و برق میزنه و بارون میباره که آدم یادش میره همه ی اون روزای گرم تابستونیو! یادش میره و فقط دلش میخواد بشینه پشت پنجره و صدا و تصویر رعد و برقا رو تطابق بده و رنگاشونو بشمره. دلش میخواد بشینه و زل بزنه به سر خوردن قطره ها رو شیشه.

 

انجام شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

راننده تاکسیه همه پولارو ریخت رو زانوش و دنبال یه پونصدی سالم گشت. وقتی پیدا نکرد یکی از پونصدیا رو که یه تیکش پاره شده بود برداشت و گفت "الان با چسب درستش میکنم." یه لحظه فکر کردم "چسب؟ چسب از کجا میخواد بیاره؟" که دستشو دراز کرد و جاچسبی [همینه دیگه؟] رو که گذاشته بود گوشه داشبرد برداشت. 

انجام شده در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

مثلا میشد یه تیکه از هوا رو آپلود کنم واستون؟

 

پنی یک:

 

یه لحظه فکر کردم اگه مقاومت نکنم در برابر باد شاید ببرتم با خودش حتی. ایده ی خوبیه! :D

 

بعد نوشت:

 

الان متوجه شدم که وبلاگ یه ساله شد. من که عاشق بلندتر شدن آرشیو این بغلم. اصن آدم احساس خفن بودن میکنه شدید!

انجام شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

و همانا ما کسانی هستیم که از منزوی بودن و خانواده پدری و شغل آینده و دانشگاه و غر زدن مامانا می رسیم به آشپزی و نیمروی سوخته و شرلوک هولمز و عذب اوقلی!

انجام شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ به دست دیوونه نظرات () |

به هرحال ما از اوناش نیستیم که هی درجا بزنیم تو فاز دپرسی و این حرفا. تیلور سویفت گوش میدیم [ از اونایی که دپرسی ترن شروع می کنیم، میرسیم به اونایی که میشه باهاش خونه رو گذاشت رو سر] فیلم علمی-تخیلی می بینیم، یه عالمه هله هوله می خوریم و از همه مهم تر اندازه سهم یه هفتمون کاکائو می خوریم. [کاکائو هله هوله نیست، کاکائو همیشه برتر بوده و برتر می ماند! ینی همینجوری مشت بر دهان استکبارکوبان اصن! :D]

انجام شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

زندگی همونه فقط دیگه کسی نیست که گوش بده به تندتند حرف زدنای من.

انجام شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

*یه چیزاییم هست که نمیشه درموردشون حرف زد، در موردشون نوشت. فقط میشه درموردشون فکر کرد و فکر کردن بهشون فقط دیوونت میکنه. و تو میمونی با یه دنیا حرفای نگفته که هرروز دارن تلنبار میشن رو هم و مچالت میکنن. که نه میتونی غرق بشی توشون، نه میتونی رهاشون کنی. که نه با خط خطی کردن دفتر، نه با آهنگ گوش کردن، نه با فیلم دیدن، نه با کتاب جدید خوندن از بین نمیرن. همون جایی که هستن میمونن و بعضی وقتا هجوم میارن سمتت که یه وقت فکر نکنی رفتن. پشت هرچیزی قایم میشن، یه گردنبند که هفته پیش از گردنت باز کردی و الان تو کمده، یه تیکه زمین آسفالت، یه جمله از یه فیلم کمدی حتی.

 

** از یه جایی به بعد دیگه بحث نمیکنی. سعی نمیکنی اثبات کنی که همه یه طرز فکری دارن و قرار نیست تو با طرز فکر بقیه پیش بری. از یه جایی به بعد ساکت میشی و میذاری فکر کنن که بردن. که تو قانع شدی که "آره! حق باتوئه!". دیگه سعی نمیکنی بفهمونی که "بابا! نمیخواین مثل من دنیا رو ببینین؟ خو نبینین! فقط بذارین زندگی خودمو بکنم. بذارین طرز فکرم واسه خودم باشه نه یه چیز کپی پیست شده." 

 

انجام شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ به دست دیوونه نظرات () |

← صفحه بعد
Design By : Mihantheme